خرید بک لینک
رفتم يه سر فيديبو كتاب بخونم، حوصله ام نرسيد... در اصل حوصله نداشتم پول پرداخت كنم كيفم تو فاصله ي دو متري ازم داره لبخند مي زنه و من هم ... چقدر نوجوونيم يواشكي رمان خوندم ... كتاب هاي صادق هدايت را با نظارت مي خواندم البته اينقدر شور جواني داشتم كه كمتر تاثيري نگيرم. گفتم شورِ جواني ياد شورِ زندگي افتادم!!! عق! نمونه اي از كتاب " شوهر عزيز من" از فريبا كلهر رو خوندم، دوست داشتم اما همت ندارم بلند بشم كارتمو بيارم! شايدم بهانه ست براي كتاب نخوندن !!! + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

١- خاله كوچيكه فردا مياد، گفت يه توقف هم تو قطر (سفر) دارم، گفتيم فداي كله ي مبارك. با كلي وسيله براي جوجه و خودمون البته هر چي هم مي گيم الان همه چي همينجا گير مياد، نمي پذيره! ٢- دكيِ تهران زنگيد و گفت يه چيزيو چك كنم، منم انجام ندادم! جهنمي گفتم و خوش و خرم نشستم به فيلم ديدن. ٣- اين شماره متنسو پاكيدم مربوط به قسمت دوم عنوان بود !!! ٤-خاله ها طبق پيشنهاد مالي اي كه داده بودم عمل كردن و چقدرم خوب شد براشون، منم خيلي خوشحال شدم كه پولشون از ركود دراومد.،، تو هر كاري اما و اگر هست يه ذره هم مي ترسم اما چون ذينفع نيستم تصميمو واگذار كرده بودم به خودشون! فعلاً همينا ... + نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 16:49 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدم و تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازي سايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر اومد بالاي دانشگاهو تو قلب بيابون مستقر شديم، از پنجره ي آشپزخونه ساعت ها به كوه هاي كبود و بنفش اونجا خيره مي شد، گاهي تو بهار يا پاييز باد ديوانه وار مي وزيد و آنچنان تو موهام مي پيچيد كه همين الان دوباره سرخوشي اش دويد زير پوستم ...اين روزها خيلي ياد سمنان و استادم، سمنان و نگهباناي شريفش، سمنان و بوي خاك و شهرشم ...روز دفاعم با سمنان خداحافظي كردم و قصد ندارم ديگه به هيچ وجه اونجا برگردم، يه روزي فكر مي كردممي رم و بعد از پايان دكتري حتماً همون جا هيئت علمي مي شم !!! راضي بودم به رفت و آمدش به زعم خودم ...امروز با يه نفر صحبت كردم كه بره كارهاي فارغ التحصيليمو انجام بده، فكر مي كنم بازگشت به اونجا دردناك خواهد بود.عمده كارهاي فارغ التحصيلي ارشدمو مهندسي انجام داد كه كارمند بود تو دانشگاه هنر( ساختمان مركزي) برگه ي سفيد رو ازم گرفت و يه چاي با بيسكوييت گذاشت جلوم و وقتي برگشت برگه پر از امضا بود، بدون منت بدون توقع، فقط دوست داشت. خدا بهترين ها رو سرِ راهم قرار داد تو اون شهر. از تهران

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسلي اش بگردن ... . نوه ي خانواده الان كس ديگري ست ... خدا رو شكر بزرگترها هستند فقط به تعداد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها اضافه شده. جاي تازه عروس دامادها عوض شده. همه ي چراغ هاي حياط روشن است، بوي زغال و جوجه كباب و بقيه ي غذاها تو خونه پيچيده. عطر برنجي كه تركيب دودي و معموليش فقط كار اهل خانه ي ماست پيچيده تو خونه ... چقدر امشب حس خوشبختي ام كامل شده فقط نمي دانم رختشوري كه هميشه در دلم چنگ مي زند و مي سابد چرا حتي يك مرخصي كوتاه هم ندارد؟! منتظر ميهماني كوچك هستيم، نوه عسلي هم مي دود و دل از همه مي برد. ماشين ظرفشويي خراب است و خانم ها سرِ شستن ظروف در جدالن ... همه مهربان به نظر مي رسن و بيشتري ها واقعاً مهربانند. عروس هاي خانواده در تكاپوي مثبت نشان دادن خودشان ... پدر با لباس خانه رفته بود براي تعميرات جزئي خانه ي تازه خريداري شده ي خواهرك ... بدون كليد مانده بود با همان لباس آژانس گرفته و با شوهر خواهرك آمده ! اينها را مي نويسم براي سال هاي بعد كه جزئيات را بخوانم و كيف كنم . در ظاه

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

گفتن بيا بريم بيرون براي روحيه ات خوبه ... از ساعت ٢ خواستيم بزنيم بيرون الان جلوي عطر فروشي تو ماشينم، دلم نمي خواست پياده بشم ... بيرون زدم كه تنها باشم حتي شده چند دقيقه ... نه عطر مي خوام نه روسري! فقط و فقط دلم چند دقيقه تنهايي مي خواد حتي شده تو ماشين، يه ذره سكوت و آرامش و آماده شدن براي هياهوي شب. سايه ي برگ هاي درخت پياده رو كه نتيجه ي تابلوي فروشگاهاست افتاده روي دستم و صداي بابك جهانبخش آرومم مي كنه. نوشتنم مي خواستم خيلي چيزها مي خواد دلم اما ديگه همه چيز بايد با ملاحظه لحاظ بشه ... فقط كافيه به چشم ها و لب هاي جوجه ام فكر كنم تا خيلي چيزها بي اهميت بشه ... الان هم صداي تاتليس پيچيده ... به روشنايي چراغ ماشين هاي لاين مخالف نگاه مي كنم و به شب و روزهايي فكر مي كنم كه بچگيمو تو اين محله ها گذروندم، سهروردي جنوبي ... شكمبندم به پهلوهام فشار مياره و رشته افكارم پاره مي شه ... انگار حوصله ي نوشتن هم ندارم . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:51 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

رفتم يه سر فيديبو كتاب بخونم، حوصله ام نرسيد... در اصل حوصله نداشتم پول پرداخت كنم كيفم تو فاصله ي دو متري ازم داره لبخند مي زنه و من هم ... چقدر نوجوونيم يواشكي رمان خوندم ... كتاب هاي صادق هدايت را با نظارت مي خواندم البته اينقدر شور جواني داشتم كه كمتر تاثيري نگيرم. گفتم شورِ جواني ياد شورِ زندگي افتادم!!! عق! نمونه اي از كتاب " شوهر عزيز من" از فريبا كلهر رو خوندم، دوست داشتم اما همت ندارم بلند بشم كارتمو بيارم! شايدم بهانه ست براي كتاب نخوندن !!! + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:41&nbsp توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

ديشب كه تموم شد و به هفت صبح رسيد، سومين شبي بود كه تا صيح بيدار بودم. پام لبه ي تخت مونده بود كه مثل هميشه همسر بياد پتو بذاره زيرش كه رد نندازه ... از شدت دردش فهميدم امروز پتويي در كار نبوده. امروز مي خواستم ساعت ١٠ صادقيه باشم ... بعيد مي دونم بتونم از تخت بكنم، شدم مثل معتادها ... به خاطر اين سه شب بيداري و باقي چيزها صورتم به هم ريخته ... فعلا برم شايد بتونم بخوابم + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 7:22&nbsp توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

١- خاله كوچيكه فردا مياد، گفت يه توقف هم تو قطر (سفر) دارم، گفتيم فداي كله ي مبارك. با كلي وسيله براي جوجه و خودمون البته هر چي هم مي گيم الان همه چي همينجا گير مياد، نمي پذيره! ٢- دكيِ تهران زنگيد و گفت يه چيزيو چك كنم، منم انجام ندادم! جهنمي گفتم و خوش و خرم نشستم به فيلم ديدن. ٣- اين شماره متنسو پاكيدم مربوط به قسمت دوم عنوان بود !!! ٤-خاله ها طبق پيشنهاد مالي اي كه داده بودم عمل كردن و چقدرم خوب شد براشون، منم خيلي خوشحال شدم كه پولشون از ركود دراومد.،، تو هر كاري اما و اگر هست يه ذره هم مي ترسم اما چون ذينفع نيستم تصميمو واگذار كرده بودم به خودشون! فعلاً همينا ... + نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 16:49&nbsp توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدم و تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازي سايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر اومد بالاي دانشگاهو تو قلب بيابون مستقر شديم، از پنجره ي آشپزخونه ساعت ها به كوه هاي كبود و بنفش اونجا خيره مي شد، گاهي تو بهار يا پاييز باد ديوانه وار مي وزيد و آنچنان تو موهام مي پيچيد كه همين الان دوباره سرخوشي اش دويد زير پوستم ...اين روزها خيلي ياد سمنان و استادم، سمنان و نگهباناي شريفش، سمنان و بوي خاك و شهرشم ...روز دفاعم با سمنان خداحافظي كردم و قصد ندارم ديگه به هيچ وجه اونجا برگردم، يه روزي فكر مي كردممي رم و بعد از پايان دكتري حتماً همون جا هيئت علمي مي شم !!! راضي بودم به رفت و آمدش به زعم خودم ...امروز با يه نفر صحبت كردم كه بره كارهاي فارغ التحصيليمو انجام بده، فكر مي كنم بازگشت به اونجا دردناك خواهد بود.عمده كارهاي فارغ التحصيلي ارشدمو مهندسي انجام داد كه كارمند بود تو دانشگاه هنر( ساختمان مركزي) برگه ي سفيد رو ازم گرفت و يه چاي با بيسكوييت گذاشت جلوم و وقتي برگشت برگه پر از امضا بود، بدون منت بدون توقع، فقط دوست داشت. خدا بهترين ها رو سرِ راهم قرار داد تو اون ش

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

اومده بود كمك، نماز خواند و رفت ... 

عطر تنش روي چادر نمازم غوغا مي كنه ... 

عزت و سلامتي اش مستدام ...

خودم بلاگردونشم 

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسلي اش بگردن ... . نوه ي خانواده الان كس ديگري ست ... خدا رو شكر بزرگترها هستند فقط به تعداد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها اضافه شده. جاي تازه عروس دامادها عوض شده. همه ي چراغ هاي حياط روشن است، بوي زغال و جوجه كباب و بقيه ي غذاها تو خونه پيچيده. عطر برنجي كه تركيب دودي و معموليش فقط كار اهل خانه ي ماست پيچيده تو خونه ... چقدر امشب حس خوشبختي ام كامل شده فقط نمي دانم رختشوري كه هميشه در دلم چنگ مي زند و مي سابد چرا حتي يك مرخصي كوتاه هم ندارد؟! منتظر ميهماني كوچك هستيم، نوه عسلي هم مي دود و دل از همه مي برد. ماشين ظرفشويي خراب است و خانم ها سرِ شستن ظروف در جدالن ... همه مهربان به نظر مي رسن و بيشتري ها واقعاً مهربانند. عروس هاي خانواده در تكاپوي مثبت نشان دادن خودشان ... پدر با لباس خانه رفته بود براي تعميرات جزئي خانه ي تازه خريداري شده ي خواهرك ... بدون كليد مانده بود با همان لباس آژانس گرفته و با شوهر خواهرك آمده ! اينها را مي نويسم براي سال هاي بعد كه جزئيات را بخوانم و كيف ك

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

گفتن بيا بريم بيرون براي روحيه ات خوبه ... از ساعت ٢ خواستيم بزنيم بيرون الان جلوي عطر فروشي تو ماشينم، دلم نمي خواست پياده بشم ... بيرون زدم كه تنها باشم حتي شده چند دقيقه ... نه عطر مي خوام نه روسري! فقط و فقط دلم چند دقيقه تنهايي مي خواد حتي شده تو ماشين، يه ذره سكوت و آرامش و آماده شدن براي هياهوي شب. سايه ي برگ هاي درخت پياده رو كه نتيجه ي تابلوي فروشگاهاست افتاده روي دستم و صداي بابك جهانبخش آرومم مي كنه. نوشتنم مي خواستم خيلي چيزها مي خواد دلم اما ديگه همه چيز بايد با ملاحظه لحاظ بشه ... فقط كافيه به چشم ها و لب هاي جوجه ام فكر كنم تا خيلي چيزها بي اهميت بشه ... الان هم صداي تاتليس پيچيده ... به روشنايي چراغ ماشين هاي لاين مخالف نگاه مي كنم و به شب و روزهايي فكر مي كنم كه بچگيمو تو اين محله ها گذروندم، سهروردي جنوبي ... شكمبندم به پهلوهام فشار مياره و رشته افكارم پاره مي شه ... انگار حوصله ي نوشتن هم ندارم . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:51&nbsp توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

صفحه بندی